داستان های کوتاه

زیبایی در سخن گفتن باید از آغاز تولد سر لوحه زندگی تمام بشریت قرار گیرد.

پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

خنده دیوانه

زکریای رازی با عده ای از شاگردانش در راهی می رفت که دیوانه ای به او برخورد و به هیچ کس جز او نگاه نکرد و به او خندید. رازی شتابان به خانه رفت و جوشانده افتیمون( که آن را داروی جنون می دانسته اند) خورد. وقتی شاگردانش دلیل این کار را پرسیدند، گفت: «به دلیل خنده آن دیوانه. چون اگر او پاره ای از دیوانگی اش را در من نمی دید و احساس اشنایی نمی کرد، به من نمی خندید».

مردی که عاشق شده بود

مردی که عاشق شده بود یک روز خواست که در خیابان قدم بزند، بالاخره به تقاطعی رسید و فکورانه مکث کرد. چون مرد با احتیاطی بود به سمت چپش نگاه کرد. بعد به سمت راستش نگاه کرد، بعد دوباره به سمت چپش نگاه کرد چون دید خیابان کاملا خلوت است، برای گذشتن از عرض خیابان اقدام کرد و به این ترتیب اتوبوسی که او را زیر گرفت سررسید.

حکایت طاووس

من مرغ ساکن بهشت بودم و حالا هم اگر دست مرا به دست دربان بهشت برسانید من به خواسته خود رسیده و از تمام نعمات ابدی بهشت برخوردارخواهم شد. پس فقط آنچه از من گرفته شده به من بدهید. من دیگر کاری با سیمرغ ندارم. ، هدهد گفت: ای بیچاره طمع کار ، تو به نعمات خدا دل بسته ای و آنها را می خواهی ، اما نزدیکی به خدا را نمی خواهی ، تو باید وصال خدای بهشت را بخواهی نه خود بهشت را ، اگر تو کل را بنگری به جزئیات اهمیت نمی دهی و اگر به دریا فکر کنی به یک قطره شبنم قانع نمی شوی.